خانم معصومه رنجبر
۵ خرداد ۱۳۹۸ توسط Site_Admin 0 دیدگاه

+++

آنچه غیرممکن می نمود ناگهان ممکن شد.طی فقط ده روزتغییراساسی وعظیم درمن به وجود امد.منی که تمام عمربارم راروی دوش دیگران می گذاشتم همیشه کارهایم نیمه تمام رها میشد درچهل و پنج سالگی با ازدست  دادن همسرم یکه  و تنها ماندم.ترسی تمام وجودم را گرفته بود.سرگردان بودم ونمی فهمیدم ازکجاوچگونه بایدزندگی را ازسرگرفت.انقدر از تنها ماندن و گرسنگی کشیدن ودرد کشیدن ومرگ می ترسیدم که چند روزی جسم وروحم کاملا فلج شده بودوچیزی حس نمیکردم اماخیلی زود فهمیدم که اگرروی پای خودم نایستم به راحتی همه چیزم را ازدست خواهم داد.از جمله فرزندانم را.ان هاهم به اندازه من ترسیده بودند وسردرگم ونگران ، بی هیچ امیدی به اینده دردنیای کوچک وویران شده خود دست وپا می زدند وحالا تنها امید وپناهشان من بودم.نمی توانستم بنشینم ودردکشیدنشان را نگاه کنم. روزبعد از خاکسپاری همسرم بچه هایم رابه مدرسه فرستادم وراهی مغازه شدم ده روز اول وقتی مقداری پول به دستم رسید برای خانه خرید کردم .اولین خرید.اولین لبخند فرزندانم واولین کلام دلنشین (آفرین مامان دیگه برای خودت مردی شدی) .به پای این کلام ساعت ها گریستم . هرگز فکرش راهم نمی کردم که روزی مجبور باشم بیرون از خانه کار کنم.خریدکنم.باپای پیاده تابستان گرم ویا زمستان سرد ویخبندان مسیر خانه تا مغازه راهرروز چهاربار باپای پیاده بروم وبرگردم. سخت بود تمام بدنم درد داشت اما تمام این سختی ها یکباره ازیادم می رفت وقتی می دیدم دودخترم وتنها – خانه یک پسرم دوباره به زندگی امیدوار شده اند. من هم برنامه ی زندگیم رانوشتم – کتابم را به چاپ می رسانم( اگرچه پول کافی نداشتم امازندگی ام رامی سازم- کارم راگسترش می دهم . دانستم که اگر تلاش کنم جواب خواهم گرفت). مغازه ای برای خودم می خرم … در راستای این برنامه ها شروع به دعا،کار و تلاش و ادامه ی زندگی کردم. این دعا بود که در روزهای بی کسی ،بی پولی،بی پناهی و …به کار و تلاش وصلم می کرد و من مشتاقانه به زندگی ادامه می دادم.یادم می آید برای اولین بار که
دوستی برای کمک هدیه ای به من داد خیلی خجالت کشیدم و راستش را بخواهید از شدت ناراحتی گریه کردم . تصمیم گرفتم هدیه اش را پس بدهم اما قبل از آن با یکی از دوستانم مشورت کردم. جوابش برایم بسیار زیبا بود و آرامم کرد .او به من گفت:”اگر بهترین دوستت یا یکی از اعضای خانواده ات به چنین سرنوشتی دچار می شد ، همسرش را از دست می داد ، بی خانمان بود و … آیا تو چشمت را می بستی و هیچ کمکی به او نمی کردی ؟ حالا فکر کن که با حس انسان دوستی به او کمک کردی و او کمکت را نپذیرفت و آن را به تو پس داد ؛آنوقت چه احساسی داشتی ؟؟ کمی فکر کن و اگر دوست داشتی هدیه را بپذیر و خدا را شکر کن که از این طریق به تو کمک کرده است ” از همان روز حس خوب جذب و سپاسگزاری در من شکل گرفت ، بابت بیدار شدنم در هر روز ، زنده بودنم ، کارم، سلامتیم و حتی هدیه های کوچک و بزرگی که دریافت می کردم خوشحال و شکرگزار بودم و در هر قدم که برمی داشتم بخاطر آدم هایی که قدمی برایم برمی داشتند تا زندگی بهتری داشته باشم سپاس گزار بودم . امروز که این مطلب را می نویسم دقیقا دو سال و دو ماه از فوت همسرم می گذرد . روزی که او از دنیا رفت ما نه تنها هیچ چیز نداشتیم بلکه نزدیک به بیست میلیون به دیگران مقروض بودیم اما امروز نه تنها آن بدهی ها را پرداخته ایم بلکه در حال ساخت و تکمیل خانه ی رویایی خود هستیم و همین روز ها به مغازه ی خودمان نقل مکان خواهیم کرد به اضافه ی اینکه مبلغ قابل توجهی هم بعنوان پس انداز و پشتوانه مالی بعنوان سپرده در بانک داریم. امروز من خودم را یک زن موفق می دانم و امیدوارم شما هم طعم شیرین موفقیت و پشتکار را بچشید .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *