خانم گلناز
۶ آذر ۱۳۹۷ توسط Site_Admin 0 دیدگاه

روزگار پیش از تحول:

به طرز عجیبی احساس قربانی شدن دارم.اینهمه سال خدمت صادقانه و با جان و دل به شرکتی که در آن مشغول بکار هستم ،کردم ولی دست من نمک نداره.حق من اینهمه ظلمی نیست که مدیرم در حق من روا می دارد.اون میدونه که من به محل کارم  و شغلم دلبسته هستم برای همین ،از حسن نیت من ،سوء استفاده می کند.روز بروز اوضاع بدتر میشه و ناحقی های مدیرم در حق من بیشتر میشه.نه دریافتی متناسب با کاری که انجام می دهم دارم و نه دیگه مثل گذشته ،مورد احترام هستم.باید هر طور شده از این شرکت بروم تا قدر منو بیشتر بدانند.

در ضمن با مدارک تحصیلی عالی و تجربه ای که دارم ،اکثر مدیران کارخانه ها ،آرزو دارند که من بهشون مشاوره بدهم.ولی بدبختی من به اینجا ختم نمیشود.بدبختی دیگر و بزرگتر من اینست که ندایی دیگر درون من هست که دایما به من نهیب می زند که :” حماقت نکن.اگر نتوانی کار بهتری برای خودت دست و پا کنی ،چه اتفاقی می افتد؟بعد از اینهمه سال کارکردن ،اگر یکدفعه مجبور شوی که در خانه بمانی و کاری پیدا نکنی ،دچار افسردگی میشوی و می میری !!!” وای خدای من عجب نزاع سختی بین این دو ندای درونی من درگرفته است.کار من فقط شده نظاره کردن این نزاع و گریه کردن ….گوش دادن به آهنگهای غمگین و گریستن..فقط به دنبال راه فرار از این مخمصه هستم .برای همین سر خودم را به بافتنی گرم کردم.فقط می بافتم ولی نمی دانستم که چه می بافم.البته همکارانم هم دایما به این موضوع دامن می زدند و چهره خصمانه تری از مدیرم در ذهنم می ساختند.

طرف دیگر قضیه ،خانواده ام هستند.به دلیل مشغله زیاد کاری ،اصلا به امور منزل رسیدگی نمی کنم.به اندک حرف و بهانه ای  ،تمام خشم و عصبانیتم را بر سر همسر و پسرم خالی می کنم و اینجوری برای دقایقی احساس سبکی می کنم. ولی فقط برای دقایقی چون بعد از آن ،عذاب وجدان ناشی از خالی کردن خشم خود بر سر خانواده بی گناهم نیز به ناراحتی های قبلی ام اضافه می شود.

چقدر احساس عجز می کنم. چقدر ناتوانم.من اراده کافی برای گرفتن تصمیم درست را ندارم.اگر مدیرم اندک خوبی در حقم بکند ،تمام ناراحتی هایم فراموش میشود ولی دوباره با اهانتی دیگر ،خشم به سراغم می آید.بعبارتی حال من به رفتار مدیرم وابسته شده.

روابطم با همسرم نیز سرد و بدون روح است.او خوبی های زیادی در حقم می کند ولی من اینقدر خسته از سر کار برمی گردم که اصلا حوصله ندارم و بیشتر به دنبال مقصر می گردم تا عقده هایم را بر سرش بریزم.واسه همین دایما با همسرم هم در حال نزاع هستم و برای فرار از محیط خانه به کار پناه میبرم.اینقدر کار میکنم که فراموش کنم در خانه چه درگیری هایی دارم.در واقع کار کردن برایم حکم الکل را پیدا کرده.ولی غافل از این هستم که این الکل ساختگی ،خودش هم بلای جانم شده.

راستی از روی اجبار و بی میلی  به  باشگاه هم میروم .ولی هیچ فایده ای ندارد .هیکلم بسیار بدقواره هست و روز بروز بدتر میشود که بهتر نمیشود.اصلا متوجه صحبتهای مربی نمی شوم چون من حرکات ورزشی را از روی عادت تکرار میکنم و حواسم به کلاس نیست.جسمم در کلاس هست ولی فکرم مشغول چیدن سناریوهای برخورد با مدیرم و سرو سامان دادن به  نزاع های درونی ام است.

وای خدای من ،چقدر ناتوانم.از طلوع خورشید متنفرم .کاش می شد اینقدر در خواب و رویا ماند که کمتر مجبور باشم با واقعیت زندگی روبرو شوم.من از رویارویی با  واقعیت بیزارم.شاید از این به بعد قرص هایی آرامش بخش بخورم که متوجه نشوم چه اتفاقاتی در اطرافم می افتد.این آخرین گزینه ای است که به ذهنم می رسد.

خدایا به من قدرتی بده که بتوانم مدیرم ،همسرم ،فرزندم و محیط اطرافم را تغییر بدهم.خودم نقصی ندارم ولی با این اطرافیان که سراپا مشکل هستند چه کنم؟هر چه من خوب باشم،آنها قدر من را نمی دانند.خوبی های منو با بدی جواب می دهند.

آغاز تحول:

یک روز عصر پس از پایان سانس ورزشم ، با عجز فراوان به نزد مربی ام رفتم چون در جریان بودم که ایشان هم اخیرا تحولاتی در زندگی شغلی خود ایجاد کرده.از طرفی همیشه می دیدم که بعضی از هنرجویان ،درپایان سانسها با ایشان صحبت می کنند و از ایشان راهنمایی می گیرند.علیرغم اینکه اعتقادی به اینجور مشاوره ها نداشتم ولی یه نیرویی منو به سمت ایشان هل داد.اولین سوالم از ایشان این بود :”شما چطور تونستین چنین تحولی در شغلتون ایجاد کنید و به سایر پیشنهادهای شغلی “نه” بگویید؟من نمی توانم “نه” بگویم در حالی که الان در برزخی وحشتناک گرفتار شدم.”و بعد از آن سیل اشک از چشمانم جاری شد.من این سوال را بعنوان جادوی طلایی در تحول ذهن و جسمم می شناسم.از آن روز عصر ،مسیر تحولم آغاز شد.مربی ورزشم که البته ،چند ماه بعد از آغاز تحولم ایشان را به نام “مرشد” صدا زدم ،اولین نکته طلایی را به من آموختنند:”خودت را باور کن و دوست داشته باش.مدیرت خیلی بیش از خودت ،تو را باور دارد.هر روز جلوی آینه با خودت تکرار کن که من خودم را دوست دارم.من قوی هستم و می توانم افسار زندگی ام را در دست بگیرم”.این کار را اجرا کردم ولی هنوز دلهره داشتم تا اینکه روز موعود فرا رسید و من با شجاعتی بی نظیر و کاملا متفاوت از قبل به مدیرم گفتم که می خواهم در روش همکاری ام تغییر ایجاد کنم.باور و شهامت در کلامم موج میزد.آنچه می خواستم اتفاق افتاد.ولی همواره نگرانی از آینده و افسوس خوردن بر گذشته به همراهم بود و دست از سرم بر نمیداشت.ولی یه نیرویی بهم قوت می داد که تو می توانی !!! تو طلسم چندین ساله و کهنه را شکستی پس برای بقیه مسیر نگران نباش.بعد از آن درسهای بعدی شروع شد و من همواره به دیده تردید به آنها نگاه می کردم و با شک انجام می دادم.چون عادت داشتم مشکلاتم را به روش همیشگی خودم که خودخوری و به دنبال مقصر گشتن هست حل کنم.ناگفته نماند که خیلی مراقب بودم فاصله ام را ازمرشدم حفظ کنم و خیلی راحت زیر تیغ جراحی ایشان برای عمل ذهنم نرفتم .دل کندن از روشهای همیشگی رفع مشکلات و بدبختی هایم برایم دشوار بود.

روزگار تحول:

 گام بعدی پس از آشتی با خود و باور کردن تواناییهایم ،مدیریت بر ذهنم بود.من باید یاد می گرفتم که از لحظه لذت ببرم و در حال زندگی کنم.نمیشود که دایما به خودم وعده بدهم اگر فلان اتفاقی بیفتد ،دیگر من هیچ غصه ای نخواهم داشت .با این روش به امید سرابها می نشستم و از لحظه به لحظه زندگی ام لذتی نمی بردم.کم کم از مرشدم یاد گرفتم که کارها را به خدا (به قول ایشان برج مراقبت )واگذار کنم و تسلیم باشم.در واقع تمام تلاشم را در راستای هدف و امیالم بکار می بندم ولی دیگر نگران نیستم و به قول ایشان در برابر مشکلات ،شل میکنم .قسمت من هرچه باشد در زمان مقرر به من خواهد رسید و لذا بدون نگرانی خودم را در برابر قدرت والای الهی تسلیم کرده ام .از این طریق نه تنها  به آرامش عجیبی دست پیدا یافته ام بلکه از اینکه اراده ام را به اراده الهی گره زده ام ،احساس می کنم که دیگر هیچکس و هیچ چیز نمی تونه به من صدمه ای وارد کند.من پادشاه مملکت خویش هستم.

 دستاوردهای تحول :

-احساس آرامش ژرف و تمرکز بر لحظه حال بدون نگرانی از آینده یا افسوس بر گذشته

-دستیابی به سایز و اندام دلخواه بدون رژیمهای سخت یا ورزشهای سنگین بلکه از طریق مدیریت بر ذهن خود

-کسب موفقیتها  و رکوردهای خوب در زمینه ورزشی که انجام می دادم و نیز نایل شدن به در جه مربی گری که در باور خودم هم نمی گنجید.

-ایجاد توازن بین زندگی شغلی و زندگی شخصی

-دست یافتن به شرایط شغلی که همیشه آرزویش را داشتم

-موج زدن عشق ،امید ، خوش بینی و رضایت  در میان من ،همسرم و فرزندم

– ایجاد علاقمندی در خود برای پرورش دادن گلهایی بسیار زیبا در منزل

-شکرگزاری بابت لحظه به لحظه زندگی ام از خداوند و خود را به دستان قدرتمند وی سپردن

-قرار دادن خودم و نیازهایم در اولویت اول البته بدون آسیب زدن به دیگران(دیگر نقش قربانی را در محل کار و خانواده ایفا نمی کنم)

-بالاتر رفتن سطح رفاه در خانواده علیرغم کاهش ساعتهای کاری من

-ایجاد تحول در وضعیت تحصیلی فرزندم

-پذیرفتن همه اطرافیانم و خودم بدون قضاوت کردن در مورد هیچ چیز و هیچ کس و عدم خودبرتر بینی

  سخن پایانی:

من نمی دانستم که تغییر باید از خود من شروع بشود.همیشه تلاش زیادی  میکردم دیگران را تغییر بدهم ولی هیچ نتیجه ای نداشت بجز خشم و بیهودگی. مسیر تغییر خویشتن ،بسیار سخت و بی پایان است ولیکن شیرینی موفقیتهای حاصله ،خستگی را از تنم به در می کند.

خدا را شاکرم که من را به نهایت عجز رساند و همزمان با عجزم ،مرشد عزیزم ،خانم جندقی  را بر سر راهم قرار داد تا باعث حلول نقطه عطف در زندگی ام شود.گاهی به خود می گویم ای کاش از زمانی که دست راست و چپ خودم را تشخیص می  دادم ،با ایشان آشنا شده بودم.در اینصورت زندگی حلاوت و شیرینی دیگری برایم داشت.اما از قدیم گفته اند ، ماهی را هر وقت از آب بگیری ،تازه است

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *